اتاق زیادی شلوغ بود برای کتابخواندن. بند و بساطم را جمع کردم و راهی کتابخانه شدم که خلوت بود و دنج. شروع کردم به خواندن و خواندن که دیدم درد آمد. اول نرم و آهسته، و بعد با قدرت، نفس عمیق کشیدم و چشمانم را بستم، به این امید که بهزودی راهش را میکشد و میرود. اما نرفت. به جایش چنگ زد به ستون فقرات. دست گذاشتم روی موضع درد و انگار دست گذاشته باشم روی قلبم، میزد، میتپید. محکم و پیوسته. چنان چنگ م
برچسب: کرشمه,
نویسنده: کوروش جلالی
تاريخ: پنجشنبه
30 شهريور
1396 ساعت: 10:50